روز است، یعنی صبح که آفتاب تابیده در این وقت پاییزی. درست همانجایی که میگوید: «آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده». آفتاب خودش را انداخته روی قالی قرمز و سرخ میدرخشد. نقش توری پرده افتاده روی دیوار کناری و دیوار پر نقش شده. صدای بچههای مدرسه کناری ریخته توی خانه. جیغ میزنند در این صبحگاه بهوقتی که خروس با کفترها و قمریها صدایشان را ول دادهاند توی حیاط. پنجره را اگر باز کنی باد خنکی توی تن خانه میپیچد.
وقتی جملههای بالا را میخوانید بعید است تصویرها را توی ذهنتان نیاورید و حال خوشی به شما دست ندهد. اینها حقیقت امروز صبح من است که بیدار شدم و با این تصویرها روبهرو شدم. اما واقعا زندگی همین صحنههای زیباست؟ یا اصلا واقعیت زندگی چیست؟ چطور میشود بخشهای زیبای زندگی را دید و از کمار صحنههای خشونتبار یا بیاعصاب زندگی گذشت؟ سوالهای از این دست توی ذهن من زیاد است. برای همین در این نوشته میخواهم پشت صحنه این تصویر صبحگاهی را برای شما شرح دهم.
شب است، باران میآید، سیل، رعدوبرق که آب گرفته خیابان. تا ساعت یک شب سر کار هستم. خسته به خانه میآیم. میبینم برق همهجا وصل است و تنها برق مجتمع ما قطع شده. تعمیرکار مشغول تعمیر برق بود. طبقه چهارم بودن برای روزهای بیبرقی و خستگی گزینه مناسبی نیست. پلهها را یکییکی و با سختی بالا میروم. تاریکی توی راهپله هجوم آورده است. کلید را میاندازم روی در. میروم توی آپارتمان. همهجا تاریک است. دنبال شمع میگردم. پیدا میکنم. میدانم کبریت یا فندک ندارم. گاز را میزنم و یادم میآید فندک گاز با برق کار میکند. توی تاریکی مینشینم. هوس چای میکنم یادم میآید چایساز هم با برق کار میکند و حتی آب هم با برق پمپاژ میشود. رعدوبرق میریزد توی خانه. احساس خفگی میکنم. موبایلم شارژش خوابیده و نمیتوانم به برق بزنم. بیکاری کلافهام میکند. هوا گرم شده و خانه دم دارد. میروم سمت پنجره دوجداره. پایام را که روی فرش میگذارم میبینم خیس است. میروم روی کاشیها که خیس است و لیز میخورم و با کمر پرت میشوم روی زمین. با دردهایی که دارم، متعجب در تاریکی بلند میشوم که حکایت این آبها چیست که تا وسط خانه آمده. از لای پنجرههای دوجداره آب باران تا وسط خانه آمده است. پنجره را باز میکنم باران با خیال راحت میریزد توی خانه. متوجه باشید که آب هنوز قطع است. متوجه باشید که اعصاب من به هم ریخته. ساعت دوی شب است. اینجا هم متوجه باشید خروس مجتمع ما ساعت دوی شب شروع میکند به خواندن. بیوقفه تا ساعت 10 صبح میخواند. صدای خروس دقیقا توی هال است. توجه داشته باشید که خروس مجتمع ما قوقولیقوقویش را اشتباه میخواند. او یک نت را هنگام خواندن حذف میکند و میگوید: «قوقولیقوئو». مجبورم در گرما و بوی نم و نای خانه و صدای خروس و اردکها بخوابم. میخوابم. صبح ساعت پنجونیم آفتاب زده و نزده چشمم باز میشود. آب تا وسط خانه بیشتر آمده. هوا صاف شده. برق هنوز وصل نیست و آب همچنان قطع است. تا ساعت 9 صبح که از خانه بیرون میروم هم قطع است. به چای در اداره چشم دوختهام.
میگویند از آقای عرفی شیرازی وقتی میخواهد بمیرد میپرسند وصیتی به وقت مردنت نداری؟ میگوید: «چرا حرفهایی برای زدن دارم.»
طبعتا از او میپرسند: «چه حرفهایی؟»
آقای عرفی شیرازی که میخواهد بمیرد میگوید: «حرف خاصی ندارم اما در کار این جهان ماندهام. در این سالها زندگی چند چیز را نفهمیدهام.»
سوال بقیه که میپرسند: «چه چیزهایی؟» را حذف میکنم و به حرفهای عرفی میپردازم که میگوید: «اینکه چرا میگوید صدای عرعر خر زشت است؟ من هرچه در سالهای عمرم به صدای خر گوش دادم دیدم نه خیلی هم صدای بدی ندارد. یا اصلا نفهمیدم چرا میگویند صدای بلبل زیباست؟ هرچه به صدای بلبل گوش دادم دیدم بعد از مدتی صدای بلبل آزاردهنده میشود. یا اصلا نفهمیدم چرا میگویند پای طاووس زشت است. در سالهای عمرم به پای طاووس نگاهها کردهام و دیدم آنقدرها هم زشت نیست.»
و طبیعتا طبق تاریخ عرفی شیرازی پس از زدن این حرفها خیالش راحت شده و برای مردن آماده شده و طبیعتا هم تا الان خیلی خیلی سال است که مرده.
این است که نام این مطلب را شعری از عرفی گذاشتم تا ادای احترامی باشد به این شاعر همشهریام.
در پایان میخواهم نتیجهگیری اخلاقی این ماجرا را برایتان بگویم. زندگی آنطوری نیست که همه ما به آن نگاه میکنیم. زندگی دهشتناکتر یا زیباتر از اینهاست.
و نتیجه نهایی اینکه شما میتوانید با همه ناامیدیها بخوابید تا صبح به امید اینکه همه مشکلات و معضلاتتان حل شده باشد و مشکلات جدید جایشان را گرفته باشد. اما این آفتاب است که خودش را بیمحابا هر روز صبح به شما تحمیل میکند.